امروز خوب بود. از اون روزهایی که حس مثبت داشتم. صبح پاشدم آبگوشت موردعلاقه ی آقای سین عزیز رو پختم با برنج که خیلی عالی شده بود و آقای سین عزیز سلطنت دیگ برنج رو برعهده گرفته بودند (با سپاس فراوان از آقای سین عزیز). بدوبدو رفتم سر کار و چون جلسه های آخره دوست دارم تموم نشه آخه کلی با بچه ها دوست شدم.
+راستین به مامانش گفته( میشه ما ترم بعدی با همین تیچر داشته باشیم؟ من دلم می خواد در آینده معلم زبان بشم و زبانمو تا اخر ادامه بدم) مامانش تو چشمام خیره میشه و میگه شما خیلی آدم موفقی هستید ومن قنننننند تو دلم آب میشه. چقدر این حرفا حس مثبت می ریزه تو وجودم. خدا جونم یه عشق و بغل محکم برای شما.
+وقتی بچه ها ترم سی ال وان به مدیریت طومار نوشتند که کلاساشون با من باشه چقققققدر خوشحال بودم.
+آقای سین عزیز دلش گرفته...
+برای مادر آقای سین رنگینک دادم و چقدر خوب بود حس بخشش.
+پدر و مادرم و خواهرم بعد مدت ها مهمون ما بودند به صرف فلافل.
+وقتی گوشی تلفن رو برمی داره و سه تا شعر برام می خونه زندگیم پر میشه از دلخوشی. وقتی صداش.نازک می کنه میگه (گالی) دنیارو بهم می دهند. آقای ح گرامی مردیه واسه خودش الان یک سال و یازده ماهمه.
+فردا امتحان جامع دارم و هیچی نخواندم:(
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۶ساعت 1:23  توسط purity |
برچسب:
نویسنده: سارا میرزاپور